محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2192
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و زشتتر برايتان پيش آرد . آنگاه معاويه برخاست و آنها را ترك كرد كه همديگر را به ملامت گرفتند و در خويش فرو ماندند . پس از آن معاويه پيش آنها آمد و گفت : « اجازه تان مىدهم كه هر كجا ميخواهيد برويد . به خدا كه خدا هيچكس را بوسيلهء شما سود ندهد و زيان نرساند كه شما مردان سود دادن و زيان زدن نيستيد ، شما مردم انكار و خلافيد . اگر نجات مىخواهيد هم آهنگ جماعت باشيد و با اكثر قوم باشيد و گروهى معدود مغرورتان نكنند كه نيكان دچار غرور نمىشوند . هر كجا مىخواهيد برويد كه من در بارهء شما به امير مؤمنان خواهم نوشت . » و چون برون شدند آنها را پيش خواند و گفت : « باز به شما مىگويم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم كه از خطا مصون بود مرا به كار گماشت و در كار خويش دخالت داد . آنگاه ابو بكر به خلافت رسيد و مرا به كار گماشت ، آنگاه عمر به خلافت رسيد و مرا به كار گماشت ، آنگاه عثمان بخلافت رسيد و مرا به كار گماشت . « به كار هر كدامشان پرداختيم و مرا به كار گرفت ، از من رضايت داشت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم براى كارها مردم با كفايت مىجست و مردم پر چانه و جهالت پيشه و بى كفايت نمىخواست . خدا را سطوتها و نقمتهاست . هر كه با وى مكارى كند ، با او مكارى كند . شما كه ميدانيد جز آنچه مينماييد به دل داريد متعرض كارى مشويد كه خدا شما را رها نمىكند تا آزمايشتان كند و نهانتان را بر مردم عيان كند خدا عز و جل فرمود : « * ( الم ، أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ 29 : 1 - 2 ) * [ 1 ] » يعنى : الف . لام . ميم ، مگر اين كسان پنداشتهاند به ( صرف ) اينكه گويند ايمان داريم رها شوند و امتحان نشوند ؟ آنگاه معاويه به عثمان نوشت كه جمعى سوى من آمدند كه نه عقل دارند ، نه
--> [ 1 ] سوره عنكبوت ( 29 ) آيه 1